دوران زندگیه من :)
٠●♥ بوتیک ♥●٠
˙·٠•●♥♥Boutique♥♥●•٠·˙
درباره وبلاگ


☆ بـه ♥بـوتیــک♥ خـوش آمدیـد ☆ 

پيوندها
پد کینوکی اصل
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان شعر و ظنز و آدرس boutique.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 47
بازدید ماه : 18
بازدید کل : 25459
تعداد مطالب : 57
تعداد نظرات : 201
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
Mah Naz

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:تولد,نوجوانی,دبیرستان,دانشجویی, :: 20:30 :: نويسنده : Mah Naz

بدو تولد
پیرو مذاکراتی که با دکتر در روز سونوگرافی داشتیم، قرار شد در تیر ماه متولد بشم. همه شادمان و منتظر بودند که بالاخره من به دنیا بیایم، حتی پیشاپیش برام لباس و دیگر اقلام مورد نیاز گرفته شد اما یکهو زیر قرارم با دکتر زدم و ترجیح دادم در مرداد متولد بشم!
وقتی هم به دنیا اومدم، به بقیه گفتم دلیل تاخیرم در امر تولد این بوده که هوای مادرمو داشتم و ایشان اذیت می شد اگر بنده در فصل گرما به همگان افتخار داده و به دنیا می آمدم! ولی بین خودمون باشه، در روزهای آخر متوجه شدم دختر هستم و با خودم گفتم بهتره تولدمو یه چند روزی عقب بندازم!، هرچه دیرتر بهتر...

دوران نوجوانی
امروز تو خونه قرار بود مادرم برای اینکه فردا ناهار آب گوشت داشته باشیم یا ماکارونی، رأی گیری کنه. از قبل با پدرم مذاکراتی انجام داده بودم و منو متقاعد کرده بود آب گوشت غذای لذیذی ست و بهتر ـه به این غذا رأی بدم. در روز رأی گیری یهو و در مقابل چشمان تعجب زده پدرم به ماکارونی رأی دادم!..به همین سادگی D:

دوران دبیرستان
بعد از هزار خواهش و تمنا، بالاخره بچه ها موافقت کردند که زنگ ورزش منو هم در تیم بسکتبال جا بدن. خیلی از این مورد خوشحال شدم. من کلا الگوی ورزشی ام، استاد استادام و وقتی به تیم خودمون گل زدم، نمی دونم چرا بقیه بچه ها از دستم ناراحت شدند! حتی یکی از آنها به من گفت: «خائن» ! :(

http://www.pic4ever.com/images/18.gif دوران دانشجویی

با بچه ها قرار گذاشتیم هیچ کس به استاد یادآوری نکنه که امتحان داریم اما همون روز و به محض ورود استاد سر کلاس با صدای بلند گفتم: «استاد! امتحان داریم! » ، بعد از کلاس هم که چند نفر اومده بودن حالم را بگیرن، بهشون گفتم: «انسان باید راستگو باشد، راستگویی امر بسیار خوبی است! » البته بین خودمون باشه با خودم گفتم من اگه این درسو هم بخوونم آخرش نمره درست و حسابی نمی گیرم، پس چه بهتر که بقیه هم نخوونده امتحان بدن که همه نمره ها بره روی نمودار!...یه همچون موجودی دوست داشتنیم من P:



نظرات شما عزیزان:

شاهین
ساعت19:41---18 آبان 1392
واقعاً این کارا رو کردی؟

پاسخ: نه...کار بعدظهریاس :)


ahmad
ساعت19:40---18 آبان 1392
خیلی قشنگ بود
دست نوشته خودته؟

پاسخ: خیر


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: